در غریبی ناله ها کر دم کسی یادم نکرد در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد ضربه مردم چنان از زندگی سیرم نمود آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
+ نوشته شده در
87/12/29ساعت 10:22  توسط علیرضا
|
برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، دیوانه هیچ نداشت و گریست، گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید، اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است
+ نوشته شده در
87/12/29ساعت 10:21  توسط علیرضا
|
وقتی خدا میخواهد . اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
+ نوشته شده در
87/12/29ساعت 10:21  توسط علیرضا
|
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده اند دوست ندانم
غم اینست که چون ماه تو انگشت نمایی ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
+ نوشته شده در
87/12/29ساعت 10:19  توسط علیرضا
|
+ نوشته شده در
87/12/29ساعت 10:16  توسط علیرضا
|